اون- حالت چطوره؟تو این چند وقت که ندیدمت زندگی بهت ساخته ها!انگاری منو ندیدی راحت تر بودی!
من- مرسی...آره فکر کنم خوب بوده...وقتی استرس ندارم فکری هم نمیکنم!(یعنی تو واسم استرس درست میکردی...البته اگه دختر بازی یا به قول تو شیطونی کردنو بشه منشا استرس گذاشت!!!)
اون- خب...خانوم دکتر برنامه ت واسه آینده چیه؟(یعنی حالا که همو دیدیم آیا منم در آینده ت جایی دارم؟)
من- فکر خاصی ندارم...کار...زندگی...شاد بودن...(یعنی آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه!!!)
اون-میدونی؟منم اوضاع خیلی خوبی دارم...صبح تا شب سرکارم و دنبال پول...به زودی هم اردواج میکنم...یکی هست که فکر میکنم منو خوب میفهمه(یعنی تو منو خوب درک نمیکردی!)...
من- چه خوب!!امیدوارم خوشبخت بشی.
اون-میدونی؟چند وقت پیش رفته بودم رستورانی که با هم میرفتیم...همه بهم نیگا میکردن که چرا تنها رفتم !
من-(پس اون خانوم خوشبخت کجا بوده؟!) خب چرا رفتی؟...منم یه ماه پیش با آریا(پسر عمه م که ۱۶ ساله شه و واسه کریسمس اومده بود پیشمون) رفتم...خوب بود.
اون -پس خیلی هم تنها نبودی!(خیلی بیخود کردی تو وبلاگت فریاد زدی تنها بودی!!!) میدونی من فکر میکنم تو هم باید ازدواج کنی...چون تو هیچوقت تنها نبودی و همیشه باید یکیو داشته باشی که بهش تکیه کنی...
من - خب آره...دوستای خوبی دارم...اما ترجیح میدم روابطم با هر کسی تعریف شده باشه...درباره ی ازدواجم...موضوعو سپردم به زمان...خودش پیش میاد...الانم خواستگار دارم اما فکر نمی کنم قبول کنم...(یعنی من نه وقت یه رابطه ی عاشقانه رو دارم نه حوصله ی تکرار همه ی اون قرتی بازیارو! مگه واقعا باورم بشه ارزششو داره...)
اون- میدونی؟ به این برکت قسم میخورم من تو این هشت ماهه...نه ماهه...یعنی شد ده ماه...که ندیدمت با هیشکی نبودم...اما تو بودی!!! (یعنی دقیقا از وقتی تو رفتی شدم یه قدیسه!!!)
من- مگه نگفتی یکیو دیدی و میخوای ازدواج کنی؟(این یعنی اون خانوم با درک و شعور از قبل از ده ماه قبلم بوده!!! و من خبر نداشتم)
اون- میدونی؟ این روش زندگیت درست نیست ( یعنی بیا روش زندگی منو ببین و یاد بگیر)...داری وقتتو با دوست بازی میگذرونی ( عین من که همزمان با تو بودم با یه چند تای دیگه فقط وقت میگذروندم)...این روش موقتی جواب میده ( چون بالاخره ولت میکنن و میرن...عین تو که منو ول کردی)...اما در بلند مدت احتیاج به یه نفر داری که از نظر احساسی باهاش باشی...درست عین من که ۵ سال همه جوره کنارت بودم ( این یعنی بذار یکی مثه من کنارت بمونه...بعدم هر وقت عشقش کشید گند بزنه به زندگی و احساساتت...بعدشم همه چیو بندازه گردن خودت و بگه تو بهش گفتی نمیخواهیش!!!...)
من-خب حرفت درسته...اما میخوام واسه یا بارم که شده به حرف استادم گوش کنم...میخوام واسه یه مدت دنبالش نباشم...و میدونم اون پیدام میکنه...بگذریم...دیگه چه خبر؟( این یعنی جای یه زخم ممکنه خوب بشه اما دردش نه!!!)
اون- دارم میرم کانادا...کارامو کردم...منتظر اینم که جوابش بیاد...(یعنی دارم بازم دری وری تحویلت میدم...)
من- خوبه!(این پسره حالش خوبه؟؟؟)
اون- میدونی؟من مطمئن بودم تو یه روز بهم زنگ میزنی( این یعنی هنوزم بعد از چند ماه نفهمیدم چرا ولم کردی و رفتی...الانم نمیفهمم واسه چی اینجام)
من ( با همون لبخند روباتیک مشهورم )- یه شرط بندی بود با خودم...(باید به خودم ثابت میکردم که اگه حرفمو رک بزنم چیزی ازم کم نمیشه...هر چند اگه بعضیا برداشت بد داشته باشن)
اون- میدونی؟ خیلی از حرفایی که زدم شوخی کردم...( یعنی بعد از ده ماه هنوز دارم بازی میکنم)
....
هیچ اشتهایی واسه خوردن نداشتم...تقریبا هیچی نخوردم...
....
آهان! تازه گفت هیچی اینجا ننویسم (؟؟؟!!!!)...اما مینویسم...
....
....
....بارون خیلی قشنگی می اومد....یه هوای تازه...
....
....
با هم دست دادیم...و خداحافظی کردیم!
پ.ن.میدونی؟ کاش همه ی دردا و دلتنگیا و دلخوریا با دادن یه بسته شکلات تموم میشد!!!
پ.ن. کاش به جای این همه آسمون ریسمون بافتن فقط می گفت:
دوست دارم...دلم برات تنگ شده بود...تو این چند ماه که نبودی جات تو زندگیم خالی بود...حاضرم همه ی دلخوریاتو جبران کنم...تاوان برگشتنمم هر چی باشه قبول!
...
...
...
اما نگفت!
...
...
Never mind
...
روزی که بودم ...ندید
روزی که خواندمش...نشنید
روزی دید... که نبودم!
روزی شنید...که دیگر خوانده نشد!
یه مدت نیستم باز...
آهان تا یادم نرفته سهمت از نوشته ی ۳۸۱ م تو این شب بارونی اینه:
قد همه ی این قطره های بارون وقتی چتر رو سرت نمیگیری و خیست میکنن... دوستت دارم
نازنینم.
1 
