مجموعه حیات وحش زندگی مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
15 بهمن 1388
رمز گشایی یک مکالمه ی عاشقانه!!!

اون- حالت چطوره؟تو این چند وقت که ندیدمت زندگی بهت ساخته ها!انگاری منو ندیدی راحت تر بودی! 

من- مرسی...آره فکر کنم خوب بوده...وقتی استرس ندارم فکری هم نمیکنم!(یعنی تو واسم استرس درست میکردی...البته اگه دختر بازی یا به قول تو شیطونی کردنو بشه منشا استرس گذاشت!!!) 

اون- خب...خانوم دکتر برنامه ت واسه آینده چیه؟(یعنی حالا که همو دیدیم آیا منم در آینده ت جایی دارم؟) 

من- فکر خاصی ندارم...کار...زندگی...شاد بودن...(یعنی آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه!!!) 

اون-میدونی؟منم اوضاع خیلی خوبی دارم...صبح تا شب سرکارم و دنبال پول...به زودی هم اردواج میکنم...یکی هست که فکر میکنم منو خوب میفهمه(یعنی تو منو خوب درک نمیکردی!)... 

من- چه خوب!!امیدوارم خوشبخت بشی. 

اون-میدونی؟چند وقت پیش رفته بودم رستورانی که با هم میرفتیم...همه بهم نیگا میکردن که چرا تنها رفتم ! 

من-(پس اون خانوم خوشبخت کجا بوده؟!) خب چرا رفتی؟...منم یه ماه پیش با آریا(پسر عمه م که ۱۶ ساله شه و واسه کریسمس اومده بود پیشمون) رفتم...خوب بود. 

اون -پس خیلی هم تنها نبودی!(خیلی بیخود کردی تو وبلاگت فریاد زدی تنها بودی!!!) میدونی من فکر میکنم تو هم باید ازدواج کنی...چون تو هیچوقت تنها نبودی و همیشه باید یکیو داشته باشی که بهش تکیه کنی... 

من - خب آره...دوستای خوبی دارم...اما ترجیح میدم روابطم با هر کسی تعریف شده باشه...درباره ی ازدواجم...موضوعو سپردم به زمان...خودش پیش میاد...الانم خواستگار دارم اما فکر نمی کنم قبول کنم...(یعنی من نه وقت یه رابطه ی عاشقانه رو دارم نه حوصله ی تکرار همه ی اون قرتی بازیارو! مگه واقعا باورم بشه ارزششو داره...) 

اون- میدونی؟ به این برکت قسم میخورم من تو این هشت ماهه...نه ماهه...یعنی شد ده ماه...که ندیدمت با هیشکی نبودم...اما تو بودی!!! (یعنی دقیقا از وقتی تو رفتی شدم یه قدیسه!!!)

من- مگه نگفتی یکیو دیدی و میخوای ازدواج کنی؟(این یعنی اون خانوم با درک و شعور از قبل از ده ماه قبلم بوده!!! و من خبر نداشتم) 

اون- میدونی؟ این روش زندگیت درست نیست ( یعنی بیا روش زندگی منو ببین و یاد بگیر)...داری وقتتو با دوست بازی میگذرونی ( عین من که همزمان با تو بودم با یه چند تای دیگه فقط وقت میگذروندم)...این روش موقتی جواب میده ( چون بالاخره ولت میکنن و میرن...عین تو که منو ول کردی)...اما در بلند مدت احتیاج به یه نفر داری که از نظر احساسی باهاش باشی...درست عین من که ۵ سال همه جوره کنارت بودم ( این یعنی بذار یکی مثه من کنارت بمونه...بعدم هر وقت عشقش کشید گند بزنه به زندگی و احساساتت...بعدشم همه چیو بندازه گردن خودت و بگه تو بهش گفتی نمیخواهیش!!!...) 

من-خب حرفت درسته...اما میخوام واسه یا بارم که شده به حرف استادم گوش کنم...میخوام واسه یه مدت دنبالش نباشم...و میدونم اون پیدام میکنه...بگذریم...دیگه چه خبر؟( این یعنی جای یه زخم ممکنه خوب بشه اما دردش نه!!!) 

اون- دارم میرم کانادا...کارامو کردم...منتظر اینم که جوابش بیاد...(یعنی دارم بازم دری وری تحویلت میدم...) 

من- خوبه!(این پسره حالش خوبه؟؟؟) 

اون- میدونی؟من مطمئن بودم تو یه روز بهم زنگ میزنی( این یعنی هنوزم بعد از چند ماه نفهمیدم چرا ولم کردی و رفتی...الانم نمیفهمم واسه چی اینجام)

من ( با همون لبخند روباتیک مشهورم )-  یه شرط بندی بود با خودم...(باید به خودم ثابت میکردم که اگه حرفمو رک بزنم چیزی ازم کم نمیشه...هر چند اگه بعضیا برداشت بد داشته باشن)

اون- میدونی؟ خیلی از حرفایی که زدم شوخی کردم...( یعنی بعد از ده ماه هنوز دارم بازی میکنم) 

.... 

هیچ اشتهایی واسه خوردن نداشتم...تقریبا هیچی نخوردم... 

.... 

آهان! تازه گفت هیچی اینجا ننویسم (؟؟؟!!!!)...اما مینویسم...

....  

.... 

....بارون خیلی قشنگی می اومد....یه هوای تازه... 

.... 

.... 

 

با هم دست دادیم...و خداحافظی کردیم!   

پ.ن.میدونی؟ کاش همه ی دردا و دلتنگیا و دلخوریا با دادن یه بسته شکلات تموم میشد!!!

پ.ن. کاش به جای این همه آسمون ریسمون بافتن فقط می گفت: 

 

دوست دارم...دلم برات تنگ شده بود...تو این چند ماه که نبودی جات تو زندگیم خالی بود...حاضرم همه ی دلخوریاتو جبران کنم...تاوان برگشتنمم هر چی باشه قبول!  

... 

... 

... 

اما نگفت! 

... 

... 

Never mind 

 ... 

روزی که بودم ...ندید 

روزی که خواندمش...نشنید 

روزی دید... که نبودم! 

روزی شنید...که دیگر خوانده نشد! 

  

یه مدت نیستم باز... 

 

 

آهان تا یادم نرفته سهمت از نوشته ی ۳۸۱ م تو این شب بارونی اینه:  

 

قد همه ی این قطره های بارون وقتی چتر رو سرت نمیگیری و خیست میکنن... دوستت دارم  

نازنینم.

 

13 بهمن 1388
کوچه ی مهتاب...

به نظرت اینکه من این روزا انقده آرومم...بی خیالم...به قول این پسره ؛سرخوشم...  

همه چی داره روال معمول خودشو طی میکنه...و خلاصه اینکه همه چی به طرز عجیبی داره 

درست پیش میره....نشونه ی خوبیه؟؟؟ 

 

 

مامانه بزرگه بهم میگه سرتق!! 

مامانم بهم میگه لجباز... 

به نظر یکی دیگه خودخواهم.... 

یکی هم فکر میکنه آخر باحالم... 

بعضیام شدیدا معتقدن که گند دماغم...   

اما یکی هم فکر میکنه که آخر معرفتم... 

دوستام میگن تو دوستی کم نمیذارم به شرطی که باهام رو بازی بشه...

... 

اما من فقط اینو میدونم...دنیای من با همه فرق داره!

 

 

میدونی؟یه کوچولو مدل زندگیم تغییر کرده...اما از این تغییرات چندان بدم نمیاد... 

یه جورایی انقده سرم گرمه که اصلا متوجه ی گذشتن زمان نمیشم... 

دقیقا چیزی که خیلی وقت بود دنبالش می گشتم...نه؟  

 

اون موقع ها که خیلی بچه بودم عادت کرده بودم که همیشه وقتی بابامو میبینم 

یه سررسید کنارش باشه...و بیشتر وقتا تند تند چیزی توش بنویسه... 

خیلی بعدش بارها میشد که مچ مامانه رو می گرفتم که داره آروم آروم اونارو ورق میزنه و میخونه و گاهیم گریه میکنه.... 

من هیچوقت نتونستم درکش کنم تا اینکه ۵ سال پیش شروع کردم به نوشتن... 

خیلی اتفاقا افتاد...خیلی وقتا خندیدم...خیلی وقتام گریه کردم... 

تا وقتی که تو رفتی... 

ولی بازم نوشتم...نوشتم... 

اما اینجا دیگه اون احساس قبلو ندارم...یه احساس عجیب...اینکه هرکسی اینجارو بی قصد و غرض نمیخونه...

از طرف دیگه نسبت به اینجا یه احساس مادرونه دارم ...

الان چند ماهی میشه که دارم واست تو سررسید مینویسم...امروز سومین سررسیدم تموم شد... 

میدونی؟فقط امیدوارم موقعی که تو میای و اونارو میخونی منم کنارت نشسته باشم! 

 

راستی؟ یه چیز دیگه م فهمیدم... 

اینکه تنها نبودن فقط به اینکه کسیو کنارت داشته باشی اتفاق نمی افته... 

میتونی کسیو کنارت نداشته باشی....ولی یه ذره هم احساس تنهایی نکنی!!! 

 

و اینکه: 

 

شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت.... 

لیک شعری نسرود. 

 نه که معشوقه نداشت!! 

سالها بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود...

7 بهمن 1388
عشقو باید زندگی باشی...

عشقو باید زندگی کرده باشی...


باید پشت به آفتاب موهای خیسشو شونه کرده باشی تا تار موشو ندی به یه دنیا.


باید کنار تخت بیماریت یا بیماریش دستشو گرفته باشی تا آشنایی دستاشو به هزار دست غریبه ندی.


باید تو بغلت بچه شده باشه، گریه کرده باشه تا گهواره ی آغوشتو به هزار آغوش به یه آرامش نده.


باید سر تو گذاشته باشی رو زانوهاشو و گریه کرده باشی...تا همراهیشو به هزار هزار پای بی همراه
نفروشی!!


باید بوسیده باشیش... یواشکی! هرجایی که شد... بالای پل... زیر درخت... کنار ساحل...توی یه کوچه ی خلوت...توی خونه. باید هزار جا عاشقونه بوسیده باشیش تا طعم لباشو با هزار لب بی طعم عوض نکنی.


باید گم کرده باشیش... باید گم کرده باشیش تا بعد از پیدا کردنش... دقیقه های کنارش بودنو به هزارها
هزار دقیقه با یکی دیگه بودن عوض نکنی.


باید پناه برده باشی به آغوشش وقتی چیزی رابطه تونو کدر کرده...

 باید پناه برده باشی به آغوشش واسه فرار از همه ی تنهایی دنیا که بدون اون مثه یه مصیبت به سرت نازل شده... باید وقتی میری تو بغلش هم کدورت بینتون یادت رفته باشه و هم عشقی که بینتونه یادت بیاد....باید پناه برده باشی به آغوشش تا امنیت آغوششو به هزارون آغوش ناامن نبخشی.


باید زندگی کرده باشه تو وجودت و زندگی کرده باشی تو وجودش و هیچ زندگی رو نخوای بدون اون!!


عشقو نباید قدم زده باشی...  

عشقو واسه تماس دو تا بدن نباید خواسته باشی... 

عشقو نباید یه گوشه دود کرده باشی... 

عشقو نباید توی فنجون نسکافه ت هورت کشیده باشی... 

عشقو نباید دور کسی تنیده باشی... 

عشقو نباید بافته باشی مثه فلسفه.... 

عشقو نباید زاییده باشی توی ذهنت....  

عشقو باید زندگی کرده باشی....همین!    

 

پ.ن. فعلا دلم هیچی نمیخواد!!

22 دی 1388
یک روز زندگی...

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد ، آسمان و زمین به هم ریخت ، خدا سکوت کرد ،
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : « عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن »
لابه لای هق هقش گفت : اما یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !
خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید » و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . او مات و مبهوت ، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ،
می ترسید را ه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد ، قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده دارد ، بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم . آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ،
می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید ، کفش دوزکی را تماشا کرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد تمام شد . او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود !
19 دی 1388
ورود ممنوع!

**بعضی روزا تو زندگی هست که از یه کوه حرف

 که رو دلت سنگینی می کنه داری می ترکی...ولی هر چی دنبال کلمه ی مناسب میگردی

تا بتونی دردتو بگی هیچی پیدا نمیکنی...

....

**دیروز واسم تو face book نوشته بود:

افلاطون میگه اگه دیدی هر روز داری به یه نفر فکر میکنی...بدون که هنوزم تو خاطرش هستی!

پ.ن.میدونی؟ از همون قدیما یادمه عشقای آبدوغ خیاری به عشقای افلاطونی معروف بودن...

اما ته دلم امیدوارم افلاطون این یکیو درست گفته باشه!! 

... 

...

**اینکه مامانه فکر میکنه خیلی عوض شده م و ناز هیشکیو نمیخرم...و با گفتن جمله ی هر جور راحتی...خیلی بی خیال از کنار یه موضوع میگذرم...نشونه ی خوبیه یا بد؟؟؟

Never mind

مهم اینه که اینطوری همه راحت تر زندگی میکنیم...بدون توقع از همدیگه...و اگه قراره واسه هم کاری هم بکنیم از ته دل میکنیم نه اجبار.

....

**توی جلسه ی این هفته ی کلاسreflexology  یوگا...استادم بهم گفت...

تو حق انتخاب داری...و وقتی تصمیمیو میگیری باید پای انتخابت وایسی...چون این تو بودی که انتخابش کردی...

بعد از تصمیم تو...انتخابت تحقق پیدا میکنه و دیگه تو نمیتونی جلوشو بگیری!

....

پ.ن. لعنتی!...گیرنده هاتو روشن نگه دار..(به خودم بودم!)

...

...

**و یه چیز دیگه:

اصلا فکر نمی کردم هنوزم رفتن به جاهایی که یه دنیا با هم خاطره داشتیم انقده عذابم بده...حتی بعد از رفتنت ترجیح دادم خیلی جاها نرم و از خیلی جاها رد نشم...و این قضیه واسه همه جا افتاد بدون اینکه کسی درباره ش حرفی بزنه...یه تابلو ورود ممنوع! گذاشتیم بعضی جاها...اما چهارشنبه به خاطر آریا مجبور شدم برم اون رستوران...از همون خیابون رد شم...و تو همون پارک قدم بزنم...و 4 روز از میگرن به خودم بپیچم. 

پ.ن. خلافیشو پرداخت کردم و به خودم قول دادم که دیگه خلاف نکنم.

13 دی 1388

 

گاهی وقتا اونی رو که دوست داری ...نداری... 

 

بیشتر وقتا اونی رو که داری...باید دوست داشته باشی.  

 

....

مضحکه! نه؟

29 آذر 1388
What is love 4 u

 

ای که تو آن من دیگرمی

ای تو که آن توی دیگرتم..

زاد سفر برگیر و قدم در راه نِه

که من در پایان راه

بی صبرانه منتظر رسیدن توام...

 

دیروز سر کلاس درآمدی بر ادبیات چون جلسه ی اخر بود بحث آزاد گذاشتم...خب من خودمم  فهمیدم اونا میخوان از زیر زبونم خیلی چیزارو بفهمنن...اما گذاشتم تا اونجا که دلشون میخواد جلو برن...من دیگه یاد گرفتم چه سوالی رو باید جواب بدم چه سوالی رو نه! 

 

یکیشون ازم پرسید:  

 

- Sorry professor, do you believe in love? How do you define it?

 

_you know, I don't pretend to know what love is for everyone, but I can tell you what it is for me; love is knowing all about someone, and still wanting to be with him/her more than any other person, love is trusting enough to tell that person everything about yourself, including the things you might be ashamed of, love is feeling comfortable and safe with someone, but still getting weak knees when he/she walks into a room and smiles at you 

  

Find a guy who calls you beautiful instead of hot, who calls you back when you hang up on him, who will lie under the stars and listen to your heartbeat, or will stay awake just to watch you sleep... wait for the boy who kisses your forehead, who wants to show you off to the world when you are in sweats, who holds your hand in front of his friends, who thinks you're just as pretty without makeup on. One who is constantly reminding you of how much he cares and how lucky he is to have you.... The one who turns to his friends and says, ''that's her!!''… 

فکر کنم باز احساسات شاگردامو ناجور قلقلک دادم...سکوت کلاس بعد از حرفام و آهی که خیلیاشون کشیدن خیالمو راحت کرد موضوع کاملا جا افتاده

 

پ.ن. واسم نوشته بودی دست از سر گذشته بردارم و فقط آینده رو بچسبم...روی حرفت خیلی خوب فکر کردم...اما میدونی ؟من فکر میکنم یه اینده ی درست وقتی اتفاق میفته که تو گذشته رو یادت نره...چون اگه گذشته رو پاره کنی و بندازی دور ...مطمئنا دوباره تکرارش میکنی...و من از تکرار تاریخ بیزارم!  

 

یه مدت نیستم.شاید زود برگشتم شایدم...کی میدونه چی میشه آخرش!

27 آذر 1388
یه حس آشنا...

ساختمون خیلی بلندی بود...خیلی قشنگ و زیبا ساخته شده بود.... 

من رو یه مبل قرمز راحتی واسه خودم لم داده بودم و از اون طبقه ی پنت هاوس داشتم زیر پامو دید میزدم... 

بهم گفت میای بریم پشت بوم؟ 

و رفتیم اون بالا.... 

اون بالا همه چی واقعا عالی بود... 

هوا سرد بود...باد همه ی موهامو بهم ریخته بود...اما حس خوبی داشتم... 

همون حس بزرگ بودن و اوج گرفتن...و دیدن همه چی که چقدر زیر پاهام کوچیک بودن و نا چیز... 

و من چقدر بلند و بزرگ.... 

 

پ.ن. امروز رفتیم توچال...عالی بود...درست عین اون قدیما...

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند   

پرهایش سفید می ماند،   

ولی قلبش سیاه میشود... 

 

 

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست... 

 

 اسراف محبت است.  

 

 

دکتر شریعتی

8 آذر 1388
بیقرار...

دقایقی تو زندگی هست که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بکشی بیرون وتو دنیای واقعی بغلش کنی.... 

 

 

شدم مثه یه تیکه سنگ که انتظار و چشم به راهی داره فرسایشش میده... 

خودآزاری نمیکنم...اما خسته م...با این همه آدم تو زندگیم خیلی تنهام... 

بهم گفتن: هر کیو دوست داری رهاش کن ولی منتظر باش که به سمتت برگرده....اما تو برنگشتی! 

سرنوشت به اشد مجازات محکومم کرده...با عشق تو دارم تنبیه میشم...اما نمی دونم به خاطر کدوم گناه؟! 

و من فکر میکنم مجازات عشق از مرگ بدتره!!! 

مثه یه زندونی در حال چوب خط زدنم تا ببینم کی وقت آزادیم میرسه...دیروز شد 642 روز!!! 

اما واسه من قد یه قرن گذشته... 

تو صرف زمان حال درجا میزنم...هیچ آینده ی قطعی یا محتملی پیش روم نیست... 

و تموم زندگیم در زمان گذشته ی ساده ای خلاصه شده که با گذر زمان 

داره تبدیل به گذشته ی بعید میشه. 

و این منم که بین صرف این دو زمان خیلی دور از هم در حال غرق شدنم... 

 

پ.ن.هنوز به نبودنها نتونستم عادت کنم!!! 

پ.ن. اگه بگی <<دوست دارم>>...یا <<دلم واست تنگ شده>>... 

نمی میری!...چیزیم ازت کم نمیشه! 

29 آبان 1388
...

 <<عشق را از ماهی بیاموز که چه بی پایان آب را پر از بوسه های بی پایان می کند>>

 

عاشق پیاده روی توی این کوچه ی بلند و پر درختم...

سربالایی نفس گیرش و بعد افتادن توی سرازیریش درست تکرار زندگی خودمه...

موقعهایی که خسته میشم قدمامو میشمرم تا حواسم پرت شه 

3....2....1... 

تو این سالها روزای خیلی قشنگی رو الکی از دست دادم! و چقدر دیر فهمیدم که زمان چقدر زود گذشت... 

6....5...4... 

بالاخره رفتم ادامه ی کلاس رنگ و روغن...اما به هیشکی نگفتم!...من عاشق این مرموزی زندگیمم...هر چند بقیه رو کلی شاکی میکنه... 

9...8....7... 

امروز بهم گفت: میشه این نقاب مسخره رو از رو صورتت برداری؟از این لبخند رباتیکت حالم بهم میخوره!!

منم فقط بهش لبخند زدم! 

12...11....10... 

مثه روز روشن بود بهم پیشنهاد میده...خیلی تابلو تو دانشگاه رفتار میکرد...اما نمی دونستم انقده زود اونم از نوع ازدواجش!

اما هنوز آمادگیشو ندارم...

خودمم نمی دونم چه مرگیم شده!!!...

هنوزم نمیفهمم چرا بهش گفتم نه؟!...

اما نمی تونم منکراحساس خوشایندش باشم...

شاهرخ خان دانشگاه با من!!

هلیا بفهمه باهام قطع رابطه میکنه.... 

15....14....13... 

هوا واقعا سرد شده...پاییزدلخواهم بالاخره اومد... 

18...17...16... 

پارسال این موقع زندگیم چه طوری بود؟؟...خنده داره! اما درست مثه الانم بود ...کماکان منتظر تو و احساس یه دنیا تنهایی...با این تفاوت که اون موقع هنوز دکتر نشده بودم! 

21...20...19... 

بهم میگه درست مثه قدیما تپلی شدی...رنگ شرابی موهاتم خیلی دوس دارم...

تو دلم میگم...کاش همه چی به این سادگی بود! 

24...23...22... 

راستشو بخوای خیلی وقته که زندگیم شده درست عین یه خط مستقیم...بدون هیچ تناوبی...درست مثه وقتی که مونیتور ایست قلبی رو نشون میده!!

درک حقیقت گاهی درست مثه یه سکته ی قلبیه...

شدیدا نیاز به یه شوک الکتریکی دارم! 

27...26....25... 

آخ! نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده... 

30....29...28... 

 (دلم میخواست اینا رو تو همون وب مشترک بنویسم که خیلی وقته مشترک نیست... که دیگه باز نمیشه وerror  میده...نه حرفی رو میشه خوند...نه جوابی میشه داد...) 

anyway 

فقط خواستم بگم من شاگرد خوبی واست بودم...واسه اولین بار تو زندگیم به درسی که بهم دادی عمل کزدم...واسه حل یه مشکل صورت مسئله رو پاک نکردم...

رابطه مون فقط یه بازی بچه گانه بود که من مثه احمقا دنبال قانون درست بازی کردنش بودم...اما انگاری قانونی نبود از اول...و اگرم بود تو همش میخواستی با جر زنی بازی کنی...اما تا کی؟؟...واقعا نمیدونم تا کی میتونستی توی نقش یه عاشق قلابی به بازیت ادامه بدی...!!!

راستشو بخوای نه دوست خوبی! بودی...نه عشق خوبی!...نه همبازی خوبی!...چون به قانون بازی هیچکدومشون درست عمل نکردی....و همش جر زدی!

شاید اگه فرصتایی که من توی بازیمون بهت دادم زندگی به من داده بود خیلی چیزا و آدما رو نمی باختم...اما  

توی همه ی سالهای شاگردی کردنم یاد گرفتم:

زندگی یه قانون سفت و سخت داره که هر کی بخواد توش جر زنی کنه...مجازات میشه! 

پس نوبت بازیمو واگذار میکنم به سرنوشت تا یادت بده...و  

مطمئنم که  

دیگه تو هیچ بازی بی قانون همبازی کسی نمیشم!....

...

... 

33....32....31... 

هنوز نرسیده م...ولی میدونم راه زیادی نمونده...

این کوچه درست مثه زندگیه...هیشکی و هیچی واسم صبر نمیکنه تا برسم...

هیشکی به اندازه ی خودم دلش واسم نمیسوزه و دوسم نداره...

پس باید برم تا برسم...

باید ایندفعه برسم...

اما نه به خاطر هیشکی...فقط به خاطر خودم!!! 

....

پایان.

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10      >>